اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب
هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و از تأثیر او بر دلهای مومنان سخن میگوید. او میگوید که معشوق به قدری دلرباست که هیچکس نمیتواند از دیدن جمال او چشمپوشی کند. همچنین، شاعر به احساسات و دردهای درونی خود اشاره میکند و از غم و غصهای که به خاطر دوری معشوق تحمل میکند، صحبت میکند. او در نهایت به این نکته میرسد که نباید دیگران را سرزنش کرد، چرا که خود او نیز در دام عشق گرفتار است و از سویی دیگر، ادعای پرهیزکاری معشوق را زیر سوال میبرد و زندگی را با عواطف و چالشهایش توصیف میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب
هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب
که را مجال نظر بر جمال میمونت
بدین صفت که تو دل میبری ورای حجاب
درون ما ز تو یک دم نمیشود خالی
کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب
به موی تافته پای دلم فروبستی
چو موی تافتی ای نیکبخت روی متاب
تو را حکایت ما مختصر به گوش آید
که حال تشنه نمیدانی ای گل سیراب
اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب
دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهل است
که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب
کجایی ای که تعَنُّت کنی و طعنه زنی
تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب
اسیر بند بلا را چه جای سرزنش است
گرت معاونتی دست میدهد دریاب
اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست
همیکنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب
تو باز دعوی پرهیز میکنی سعدی
که دل به کس ندهم کُلُّ مُدَّعٍ کَذّاب