دیدم گلِ تازه چند دسته
بر گنبدی از گیاه رُسته
در این شعر سعدی، گیاهی ناچیز به زیبایی و جذابیت گلها حسرت میخورد و از خداوند درخواست میکند که به او لطف کرده و او را آزاد کند. گیاه احساس میکند که با وجود نبودن جمال و زیبایی، همچنان بنده خداست و به خوبیهای خداوند امیدوار است. او به این نکته اشاره میکند که حتی اگر بضاعتی نداشته باشد، خداوند به حال بندگانش توجه دارد و در نهایت از سعدی میخواهد که انسانها به خداوند و علم او پناه ببرند و از درگاه او ناامید نشوند. شعر به موضوع تواضع و امید به رحمت الهی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دیدم گلِ تازه چند دسته
بر گنبدی از گیاه رُسته
گفتم: چه بود گیاهِ ناچیز
تا در صفِ گل نشیند او نیز؟
بگریست گیاه و گفت: خاموش
صحبت نکند کرم فراموش
گر نیست جمال و رنگ و بویم
آخر نه گیاهِ باغِ اویم؟
من بندهٔ حضرتِ کریمم
پروردهٔ نعمتِ قدیمم
گر بی هنرم وگر هنرمند
لطف است امیدم از خداوند
با آن که بِضاعتی ندارم
سرمایهٔ طاعتی ندارم
او چارهٔ کارِ بنده داند
چون هیچ وسیلتش نمانَد
رسم است که مالکانِ تحریر
آزاد کنند بندهٔ پیر
ای بارخدای عالم آرای
بر بندهٔ پیرِ خود ببخشای
سعدی رهِ کعبهٔ رضا گیر
ای مردِ خدا! درِ خدا گیر
بدبخت کسی که سر بتابد
زین در که دری دگر بیابد