پیرمردی را گفتند: چرا زن نکنی؟
دربارهٔ این سروده
پیرمردی به او پیشنهاد کردند که چرا ازدواج نمیکند. او پاسخ داد که با پیرزنان نمیتواند خوش بگذراند. سپس به او گفتند که در جوانی ازدواج کند چون دارای مال و ثروت است. پیرمرد گفت که از آنجا که او پیر است، هیچ دوستی یا محبتای بین او و جوانان وجود ندارد. او همچنین به این نکته اشاره کرد که عشق واقعی نیازمند قدرت و اراده است و نه فقط ثروت، و بهتر است با دوستان واقعی که با او همصحبت و همراه هستند، ارتباط برقرار کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفت: با پیرزنانم عیشی نباشد.
گفتند: جوانی بخواه چو مکنت داری.
گفت: مرا که پیرم با پیرزنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟
پِرِ هَفتا ثَله جُونی میکُند
عَشغِ مقری وَ خُیْ بِنی چِشِ رُوشْت
زور باید نه زر که بانو را
گزری دوستتر که ده من گوشت