باب ششم در ضعف و پیری

حکایت شمارهٔ ۶

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم؛ دل‌آزرده به کنجی نشست و گریان همی‌گفت: مگر خُردی فراموش کردی که درشتی می‌کنی؟

۲

چه خوش گفت زالی به فرزند خویش

چو دیدش پلنگ‌افکن و پیل‌تن

۳

گر از عهد خردیت یاد آمدی

که بیچاره بودی در آغوش من،

۴

نکردی در این‌روز بر من جفا

که تو شیرمردی و من پیرزن

بازگشت به سروده‌های سعدی