خرقهپوشی در کاروان حجاز همراه ما بود. یکی از امرای عرب مر او را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بیفایده خواندن.
دربارهٔ این سروده
در داستان، شخصی به نام خرقه پوش همراه یک کاروان به حجاز میرود که یکی از امرای عرب به او صد دینار داده است تا قربانی کند. ناگهان دزدان به کاروان حمله میکنند و همه چیز را میبرند. بازرگانان به شدت نالان و گریهکنان میشوند، اما خرقه پوش با آرامش میگوید که به دزدان وابسته نیست و از دست دادن پول او را ناراحت نمیکند. او به یاد دوستی در جوانی میافتد که برایش بسیار عزیز بوده و درباره احساسات عمیقش نسبت به او صحبت میکند. او از فراق این دوست و غم ناشی از مرگش سخن میگوید و آرزو دارد که ای کاش نمیبایست در این دنیا بی او زندگی کند. پس از این مصیبت، او تصمیم میگیرد زندگیاش را از هوس و مجالست خالی کند و به یاد آن دوست در تنهایی زندگی کند. او به این نکته میرسد که اگرچه لذتهای دنیا زیبا هستند، اما فراق یار همیشه دردناک است و او بهتر است از این عالم دوری کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر تضرع کنی و گر فریاد
دزد زر باز پس نخواهد داد
مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر در او نیامده. گفتم: «مگر معلوم تو را دزد نبرد؟» گفت: «بلی بردند، ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خستهدلی باشد».
نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کاریست مشکل
گفتم: «مناسب حال من است این چه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودّت تا به جایی که قبلهٔ چشمم جمال او بودی و سود سرمایهٔ عمرم وصال او».
مگر ملائکه بر آسمان وگر نه بشر
به حسن صورت او در زمی نخواهد بود
به دوستی که حرام است بعد از او صحبت
که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود
ناگهی پای وجودش به گِل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش برآمد. روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم:
کاش کآن روز که در پای تو شد خار اجل
دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر
تا در این روز جهان بیتو ندیدی چشمم
این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر
آن که قرارش نگرفتی و خواب
تا گل و نسرین نفشاندی نخست
گردش گیتی گل رویش بریخت
خاربنان بر سر خاکش برست
بعد از مفارقت او عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس درنوردم و گِرد مجالست نگردم.
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج
صحبت گل خوش بُدی گر نیستی تشویش خار
دوش چون طاووس مینازیدم اندر باغ وصل
دیگر امروز از فراق یار میپیچم چو مار