یاد دارم که در ایّامِ جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی، در تموزی که حَرورش دهان بخوشانیدی و سَمومش مغز استخوان بجوشانیدی.
دربارهٔ این سروده
در این متن، راوی به یاد میآورد که در جوانی در گرمای تابستان به سایه دیوار پناه برده و ناگهان با شخص زیبایی مواجه میشود. این زیبارو به قدری جذاب است که کلمات از توصیف آن ناتواناند. او در این لحظه نوشیدنی خنکی به راوی میدهد. راوی از نوشیدن این نوشیدنی خنک شاداب و سرزنده میشود و زندگیاش دوباره رونق میگیرد. او به خوشایندی حاصل از دیدن این زیبارو اشاره میکند و میگوید هر کس که هر روز این شخص زیبا را میبیند، روزی دلپذیر دارد و آنکه از مصاحبت چنین ساقیای مست شود صبح روز رستخیز از خوابِ مستی بیدار میگردد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از ضعفِ بشریّت تابِ آفتابِ هَجِیر نیاوردم و التجا به سایهٔ دیواری کردم، مترقّب که کسی حَرِّ تموز از من به بَرد آبی فرو نشاند که همی ناگاه از ظلمتِ دهلیزِ خانهای روشنی بتافت، یعنی جمالی که زبانِ فصاحت از بیانِ صَباحتِ او عاجز آید، چنان که در شب تاری صبح بر آید یا آبِ حیات از ظلمات به در آید، قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق برآمیخته. ندانم به گلابش مطیّب کرده بود یا قطرهای چند از گلِ رویش در آن چکیده.
فیالجمله شراب از دستِ نگارینش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم:
ظَمَأٌ بِقَلْبی لا یَکادُ یُسیغُهُ
رَشْفُ الزُّلالِ وَلَوْ شَرِبْتُ بُحُوراً
خرّم آن فرخندهطالع را که چشم
بر چنین روی اوفتد هر بامداد
مستِ می بیدار گردد نیمشب
مستِ ساقی، روزِ محشر بامداد