باب پنجم در عشق و جوانی

حکایت شمارهٔ ۱۵

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

یکی را زنی صاحب جمالِ جوان درگذشت و مادرزن فرتوت به علّتِ کابین در خانه مُتَمَکِّن بماند و مرد از مُحاورتِ او به جان رنجیدی و از مجاورتِ او چاره ندیدی، تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش.

۲

یکی گفتا: چگونه‌ای در مفارقتِ یارِ عزیز؟

۳

گفت: نادیدنِ زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدنِ مادرزن.

۴

گل به تاراج رفت و خار بماند

گنج برداشتند و مار بماند

۵

دیده بر تارکِ سَنان دیدن

خوشتر از رویِ دشمنان دیدن

۶

واجب است از هزار دوست برید

تا یکی دشمنت نباید دید

بازگشت به سروده‌های سعدی