باب پنجم در عشق و جوانی

حکایت شمارهٔ ۱۴

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوقِ صحبت ثابت شده، آخر به سببِ نفعی اندک، آزارِ خاطرِ من روا داشت و دوستی سپری شد و با این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دو بیت از سخنان من در مجمعی همی‌گفتند:

۲

نگارِ من چو در آید به خندهٔ نمکین

نمک زیاده کند بر جراحتِ ریشان

۳

چه بودی ار سرِ زلفش به دستم افتادی

چو آستینِ کریمان به دستِ درویشان

۴

طایفهٔ درویشان بر لطفِ این سخن نه، که بر حسنِ سیرتِ خویش آفرین بردند و او هم در این جمله مبالغه کرده بود و بر فوتِ صحبتِ قدیم تأسّف خورده و به خطایِ خویش اعتراف نموده. معلوم کردم که از طرفِ او هم رغبتی هست؛ این بیتها فرستادم و صلح کردیم:

۵

نه ما را در میان عهد و وفا بود؟

جفا کردیّ و بدعهدی نمودی

۶

به یک بار از جهان دل در تو بستم

ندانستم که برگردی به زودی

۷

هنوزت گر سرِ صلح است باز آی

کز آن مقبول‌تر باشی که بودی

بازگشت به سروده‌های سعدی