رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوقِ صحبت ثابت شده، آخر به سببِ نفعی اندک، آزارِ خاطرِ من روا داشت و دوستی سپری شد و با این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دو بیت از سخنان من در مجمعی همیگفتند:
دربارهٔ این سروده
نویسنده درباره دوستی قدیمی صحبت میکند که سالها با هم سفر کردهاند و در سختیها و خوشیها کنار هم بودهاند. این دوستی به دلیل نفعی کوچک مختل میشود، اما هر دو نفر هنوز به یکدیگر وابسته هستند. نویسنده متوجه میشود که دوستش درباره او در محفل عمومی صحبت کرده و به گذشته و اشتباهاتش اعتراف کرده است. پس از این، نویسنده برای آشتی اقدام میکند و ابیاتی از شعرش را برای دوستش میفرستد. در پایان، او از دوستش میخواهد که اگر هنوز تمایل به آشتی دارد، به دوستی برگردد، زیرا صلح و دوستی ماندگارتر از کینه و بدعهدی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نگارِ من چو در آید به خندهٔ نمکین
نمک زیاده کند بر جراحتِ ریشان
چه بودی ار سرِ زلفش به دستم افتادی
چو آستینِ کریمان به دستِ درویشان
طایفهٔ درویشان بر لطفِ این سخن نه، که بر حسنِ سیرتِ خویش آفرین بردند و او هم در این جمله مبالغه کرده بود و بر فوتِ صحبتِ قدیم تأسّف خورده و به خطایِ خویش اعتراف نموده. معلوم کردم که از طرفِ او هم رغبتی هست؛ این بیتها فرستادم و صلح کردیم:
نه ما را در میان عهد و وفا بود؟
جفا کردیّ و بدعهدی نمودی
به یک بار از جهان دل در تو بستم
ندانستم که برگردی به زودی
هنوزت گر سرِ صلح است باز آی
کز آن مقبولتر باشی که بودی