دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش بر مَلا افتاده. جورِ فراوان بردی و تحمّل بیکران کردی.
دربارهٔ این سروده
داستان از عزم و اراده یک دانشمند حکایت دارد که به بیماری دچار شده و راز او فاش شده است. او به رغم تحمل سختیها و ناملایمات، به علت عشق و محبتش به کسی، خود را متهم نمیداند و به محفل علم و ادب احترام میگذارد. در گفتگویی لطیف، او از دوستش میخواهد که از قضاوت سخت روزگار او دست بردارد و توضیح میدهد که تحمل ناملایمات بهتر از دوری از محبوب است. او میگوید که تحمل جفا و درد جدایی آسانتر از نادیده گرفتن کسی است که دوستش دارد. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که هر گونه رفتار از سوی محبوبش، برای او قابل درک است و او دلش را به آنچه که خاطر محبوبش را خوشحال میکند، میسپارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
باری به لطافتش گفتم: دانم که تو را در مودّتِ این منظور علّتی و بنایِ محبّت بر زَلَّتی نیست؛ با وجود چنین معنی، لایقِ قدرِ علما نباشد خود را متّهم گردانیدن و جورِ بیادبان بردن.
گفت: ای یار! دستِ عتاب از دامنِ روزگارم بدار. بارها در این مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفایِ او سهلتر آید همی که صبر از دیدنِ او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسانتر است که چشم از مشاهده بر گرفتن.
هر که بی او به سر نشاید برد
گر جفایی کند، بباید برد
روزی، از دست، گفتمش، زنهار!
چند از آن روز گفتم استغفار
نکند دوست زینهار از دوست
دل نهادم بر آنچه خاطرِ اوست
گر به لطفم به نزدِ خود خواند
ور به قهرم براند، او داند