باب پنجم در عشق و جوانی

حکایت شمارهٔ ۹

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش بر مَلا افتاده. جورِ فراوان بردی و تحمّل بی‌کران کردی.

۲

باری به لطافتش گفتم: دانم که تو را در مودّتِ این منظور علّتی و بنایِ محبّت بر زَلَّتی نیست؛ با وجود چنین معنی، لایقِ قدرِ علما نباشد خود را متّهم گردانیدن و جورِ بی‌ادبان بردن.

۳

گفت: ای یار! دستِ عتاب از دامنِ روزگارم بدار. بارها در این مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفایِ او سهل‌تر آید همی که صبر از دیدنِ او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسان‌تر است که چشم از مشاهده بر گرفتن.

۴

هر که بی او به سر نشاید برد

گر جفایی کند، بباید برد

۵

روزی، از دست، گفتمش، زنهار!

چند از آن روز گفتم استغفار

۶

نکند دوست زینهار از دوست

دل نهادم بر آنچه خاطرِ اوست

۷

گر به لطفم به نزدِ خود خواند

ور به قهرم براند، او داند

بازگشت به سروده‌های سعدی