شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد؛ چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.
دربارهٔ این سروده
شبی یادم هست که دوستی عزیز به طور ناگهانی وارد شد و من آنقدر شگفتزده شدم که چراغ به آستینم افتاد. او از اینکه چراغ را خاموش کردهام، عتاب کرد و پرسید چرا این کار را کردم. من پاسخ دادم که دو دلیل دارد: یکی اینکه فکر کردم صبح شده و دیگری اینکه مثالی از شعر به ذهنم رسید. سپس به ابیاتی اشاره کردم که به زیبایی و تأثیر حضور او در جمع اشاره دارد و میگوید اگر دوستی با لبخند شیرینش وارد شود، باید به او نزدیک شد و چراغ را برپا کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سَرَیٰ طَیْفُ مَنْ یَجْلُو بِطَلْعَتِهِ الدُّجیٰ
شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟
بنشست و عتاب آغاز کرد که: مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی، به چه معنی؟
گفتم: به دو معنی: یکی آن که گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آن که این بیتم به خاطر بود:
چون گرانی به پیشِ شمع آید
خیزش اندر میان جمع بِکُش
ور شکرخندهایست شیرینلب
آستینش بگیر و شمع بکش