پارسایی را دیدم به محبّتِ شخصی گرفتار، نه طاقتِ صبر و نه یارایِ گفتار. چندان که ملامت دیدی و غَرامت کشیدی، ترکِ تَصابی نگفتی و گفتی:
دربارهٔ این سروده
در این شعر، شاعر درباره فردی پارسا صحبت میکند که به خاطر محبت به یک شخص، دچار مشکل شده و نه طاقت صبر دارد و نه قدرت گفتن حقیقت را. او از دشواریهایی که دیده و نیز از غمهایی که کشیده، سخن میگوید. شاعر از این فرد میخواهد که دست از محبتش برندارد و حتی اگر او را به تیغ نیز بزند، از او دور نشود، زیرا بعد از او جایی برای پناه بردن ندارد. در ادامه، شاعر اشاره میکند که عقل و تفکر در برابر عشق زائل شده و هر جا عشق سلطنت کند، قوت تقوا کمتر میشود. او به حال زید، شخص پاک دامن، اشاره میکند که به دلیل عشق، تا گردن در مشکل افتاده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کوته نکنم ز دامنت دست
ور خود بزنی به تیغِ تیزم
بعد از تو مَلاذ و مَلْجَائی نیست
هم در تو گریزم، ار گریزم
باری، ملامتش کردم و گفتم: عقلِ نفیست را چه شد تا نفسِ خسیس غالب آمد؟ زمانی به فکرت فرو رفت و گفت:
هر کجا سلطانِ عشق آمد، نماند
قوّتِ بازویِ تقویٰ را محل
پاکدامن چون زِیَد بیچارهای
اوفتاده تا گریبان در وَحَل؟