جوانی خردمند از فنونِ فضایل حظّی وافر داشت و طبعی نافر. چندان که در محافلِ دانشمندان نشستی، زبان سخن ببستی. باری پدرش گفت: ای پسر! تو نیز آنچه دانی، بگوی. گفت: ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.
دربارهٔ این سروده
جوانی با خرد و دانش از فضائل زیاد بهرهمند بود، اما از صحبت کردن در جمعها بیم داشت و به خاطر ندانستن برخی اطلاعات شرمگین بود. پدرش او را تشویق کرد که هر چه میداند بگوید، اما او میترسید پاسخگو نباشد و شرمنده شود. این داستان نشاندهنده آن است که گاهی افراد با وجود دانش و فضائل، از ابراز آن در جمع وحشت دارند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نشنیدی که صوفییی میکوفت
زیرِ نعلینِ خویش میخی چند؟
آستینش گرفت سرهنگی
که: بیا نعل بر ستورم بند