باب سوم در فضیلت قناعت

حکایت شمارهٔ ۲۴

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

دستوپا‌بریده‌ای هزارپایی بکُشت. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت: سُبْحٰان‌َالله! با هزار پایْ که داشت چون اجلش فرارسید از بی‌دست‌و‌پایی گریختن نتوانست.

۲

چو آید ز پی دشمنِ جان‌ستان

ببندد اجل پایِ اسبِ دوان

۳

در آن دم که دشمن پیاپی رسید

کمانِ کیانی نشاید کشید

بازگشت به سروده‌های سعدی