مالداری را شنیدم که به بُخْلْ چنان معروف بود که حاتمِ طایی در کَرَم. ظاهرِ حالش به نعمتِ دنیا آراسته و خِسَّتِ نفسِ جِبِلّی در وی همچنان مُتَمَکِّن، تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربهٔ بُوهُرَیْرَه را به لقمهای ننواختی و سگِ اصحابِ الکَهف را استخوانی نینداختی. فیالجمله، خانهٔ او را کس ندیدی در گشاده و سفرهٔ او را سر گشاده.
دربارهٔ این سروده
در این متن به شخصی اشاره میشود که به بخل مشهور بوده و حتی در شرایط سخت نیز به یک لقمه نان دست نمیزند. او به نیکوخوئی حاتم طایی شباهتی ندارد و به قدری در مالپرستی افراط کرده که فرصتی برای دیگران فراهم نمیکند. در میان ماجراهایی که برای او پیش میآید، در سفری به مصر، کشتیاش در طوفان غرق میشود و او در ناامیدی دعا میکند، اما متوجه میشود که در مواقع دعا، خداوند به او کمک نمیکند. پس از مرگ او، اقوامش از میراثش سود میبرند و متوجه میشوند که نگرانی از بین رفتن ارث در بین خانواده به وجود آمده است. در آخر، نویسنده از مردی نیکو سرشت میخواهد تا از میراث او بهرهمند شود، اما او به نیکوئی پاسخ رد میدهد و از خوردن اموال آن مرد بخل ورزیدهام. این داستان در مورد بخل، میراث و نحوه برخورد با مال و ثروت است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
درویش به جز بویِ طعامش نشنیدی
مرغ از پسِ نان خوردن او، ریزه نچیدی
شنیدم که به دریایِ مغرب اندر، راهِ مصر برگرفته بود و خیالِ فرعونی در سر؛ حَتّیٰ اِذا اَدْرَکَهُ الْغَرَقُ، بادی مخالفِ کِشتی برآمد.
با طبعِ ملولت چه کند، هرکه نسازد؟
شُرْطه همه وقتی نبوَد لایقِ کَشتی
دستِ دعا برآورد و فریادِ بیفایده خواندن گرفت. وَ اِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُ اللهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ.
دستِ تضرّع چه سود بندهٔ محتاج را
وقتِ دعا بر خدای، وقتِ کَرَم در بغل؟
از زر و سیم، راحتی برسان
خویشتن هم تمتّعی برگیر
وآن گه این خانه کز تو خواهد ماند
خشتی از سیم و خشتی از زر گیر
آوردهاند که در مصر اَقاربِ درویش داشت. به بقیّتِ مالِ او توانگر شدند و جامههای کهن به مرگِ او بدریدند و خَزّ و دِمیاطی بریدند. هم در آن هفته یکی را دیدم از ایشان بر بادپایی روان، غلامی در پی دوان.
وه که گر مرده بازگردیدی
به میانِ قبیله و پیوند
ردِّ میراث سختتر بودی
وارثان را ز مرگِ خویشاوند
به سابقهٔ معرفتی که میانِ ما بود، آستینش گرفتم و گفتم:
بخور، ای نیکسیرتِ سَرهمَرد
کان نگونبخت گِرد کرد و نخوَرد