باب سوم در فضیلت قناعت

حکایت شمارهٔ ۲۰

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود.

۲

یکی از پادشاهان گفتش: همی‌نمایند که مالِ بی‌کران داری و ما را مهمّی هست، اگر به برخی از آن دست‌گیری کنی چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و شُکر گفته.

۳

گفت: ای خداوندِ روی زمین! لایقِ قَدرِ بزرگوارِ پادشاه نباشد دستِ همّت به مالِ چون من گدایی آلوده کردن که جو جو به گدایی فراهم آورده‌ام.

۴

گفت: غم نیست که به کافر می‌دهم، اَلْخَبیثاتُ لِلْخَبیثین.

۵

گر آبِ چاهِ نَصرانی نه پاک است

جهودِ مُرده می‌شویی چه باک است؟

۶

قالوُا عَجِینُ الْکِلْسِ لَیْسَ بِطاهِرٍ

قُلْنٰا نَسُدُّ بِهِ شُقوُقَ الْمَبْرَزِ

۷

شنیدم که سر از فرمانِ ملک باز زد و حُجَّت آوردن گرفت و شوخ‌چشمی کردن.

۸

بفرمود تا مَضمونِ خِطاب از او به زجر و توبیخ مُخَلَّص کردند.

۹

به لطافت چو بر‌نیاید کار

سر به بی‌حرمتی کِشَد ناچار

۱۰

هر‌که بر خویشتن نبخشاید

گر نبخشد کسی بر او، شاید

بازگشت به سروده‌های سعدی