درویشی را ضَرورتی پیش آمد.
دربارهٔ این سروده
این حکایت درباره سختی کمکخواستن از آدمهای بدخو است و در فضیلت قانع بودن. درویشی به یک مشکل مالی ضروری بر میخورد؛ شخصی آدم ثروتمندی را به او معرفی میکند و به درویش میگوید که آن ثروتمند به تو کمک خواهد کرد. درویش بهدیدن آن ثروتمند رفته اما با دیدن چهره درهمرفته و اخلاق بد او، پشیمان شده و بدون گفتن نیاز و درخواست خود برمیگردد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کسی گفت: فلانْ نعمتی دارد بیقیاس، اگر بر حاجتِ تو واقف گردد، همانا که در قَضایِ آن توقّف روا ندارد.
گفت: من او را ندانم.
گفت: مَنَت رهبری کنم.
دستش گرفت تا به منزلِ آن شخص درآورد.
یکی را دید لب فروهشته و تند نشسته.
برگشت و سخن نگفت.
کسی گفتش: چه کردی؟
گفت: عطایِ او را به لِقایِ او بخشیدم.
مَبَر حاجت به نزدیکِ تُرُشروی
که از خوی بدش فرسوده گردی
اگر گویی غمِ دل، با کسی گوی
که از رویَش به نقدْ آسوده گردی