باب سوم در فضیلت قناعت

حکایتِ شمارهٔ ۹

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

جوانمردی را در جنگِ تاتار جراحتی هول رسید.

۲

کسی گفت: فلان بازرگان نوش‌دارو دارد، اگر بخواهی، باشد که دریغ ندارد.

۳

گویند آن بازرگان به بُخْل معروف بود.

۴

گر به جایِ نانش، اندر سفره بودی آفتاب

تا قیامت روزِ روشن کس ندیدی در جهان

۵

جوانمرد گفت: اگر خواهم، دارو دهد یا ندهد. و گر دهد، منفعت کند یا نکند. باری، خواستن از او زهرِ کُشنده است.

۶

هر چه از دونان به منّت خواستی

در تن افزودیّ و از جان کاستی

۷

و حکیمان گفته‌اند: آبِ حیات اگر فروشند فی‌المثل به آب‌روی، دانا نخرد که مردن به علّت بِهْ از زندگانی به مَذَلّت.

۸

اگر حَنْظَل خوری از دستِ خوش‌خوی

بِهْ از شیرینی از دستِ تُرُش‌روی

بازگشت به سروده‌های سعدی