دو امیرزاده در مصر بودند، یکی علم آموخت و دیگری مال اندوخت. عاقبةالاَمر آن یکی عَلّامهٔ عصر گشت و این یکی عزیزِ مصر شد.
دربارهٔ این سروده
در داستانی دو امیرزاده در مصر زندگی میکنند؛ یکی به علم و دانش میپردازد و دیگری ثروت جمع میکند. در نهایت، آن که دانش آموخت به عنوان علامه زمانش شناخته میشود و دیگری به ثروت و مقام میرسد. فرد ثروتمند در نظر حقیر به عالم نگاه میکند و برتری خود را در سلطنت میبیند. اما عالم پاسخ میدهد که من میراث پیامبران را به دست آوردم، در حالی که تو فقط میراث فرعونها را داری. او به تواضع خود اشاره میکند و میگوید که افتخار و ارزش حقیقی در علم و دانش است، نه در ثروت و مقام.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پس این توانگر به چشمِ حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی: من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مَسْکَنَت بمانده است.
گفت: ای برادر! شکرِ نعمتِ باری، عَزَّاِسْمُهُ، همچنان افزونتر است بر من که میراثِ پیغمبران یافتم یعنی علم و تو را میراثِ فرعون و هامان رسید یعنی مُلکِ مصر.
من آن مورم که در پایم بمالند
نه زنبورم که از دستم بنالند
کجا خود شُکرِ این نعمت گزارم
که زورِ مردمآزاری ندارم؟