آوردهاند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جایِ زنان رسیده، و با وجود جِهاز و نعمت کسی در مُناکِحت او رغبت نمینمود.
دربارهٔ این سروده
در این داستان، فقیهی دختری بسیار زشت داشت که به دلیل زشت بودن، هیچکس تمایلی به ازدواج با او نداشت، حتی با وجود داشتن جهاز و نعمت. به ناچار او را به عقد مردی نابینا درآوردند. در همین زمان، حکیمی از سرندیب به آنجا آمد که توانایی روشن کردن بینایی نابینایان را داشت. فقیه به او گفت که نگران است اگر داماد بینا شود، ممکن است دخترش را طلاق دهد، بنابراین از درمان او خودداری کرد. این داستان به تعلل در تصمیمگیری و ترس از پیامدهای احتمالی اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زشت باشد دَبِیقی و دیبا
که بود بر عروسِ نازیبا
فیالجمله، به حکم ضرورت عَقْدِ نِکاحش با ضَرِیری ببستند.
آوردهاند که حکیمی در آن تاریخ از سَرِنْدیب آمده بود که دیدهٔ نابینا روشن همیکرد.
فقیه را گفتند: داماد را چرا عِلاج نکنی؟
گفت: ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد؛
شویِ زنِ زشتروی، نابینا بِه.