باب دوم در اخلاق درویشان

حکایت شمارهٔ ۴۵

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

آورده‌اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جایِ زنان رسیده، و با وجود جِهاز و نعمت کسی در مُناکِحت او رغبت نمی‌نمود.

۲

زشت باشد دَبِیقی و دیبا

که بود بر عروسِ نازیبا

۳

فی‌الجمله، به حکم ضرورت عَقْدِ نِکاحش با ضَرِیری ببستند.

۴

آورده‌اند که حکیمی در آن تاریخ از سَرِنْدیب آمده بود که دیدهٔ نابینا روشن همی‌کرد.

۵

فقیه را گفتند: داماد را چرا عِلاج نکنی؟

۶

گفت: ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد؛

۷

شویِ زنِ زشت‌روی، نابینا بِه.

بازگشت به سروده‌های سعدی