پیرمردی لطیف در بغداد
دخترک را به کفشدوزی داد
در این شعر، داستان یک پیرمرد لطیف در بغداد روایت میشود که دخترکی را به شخصی خشک و سنگدل میدهد. آن مرد به دختر آسیب میزند و لب او را میخورد که باعث میشود خون از لبش بچکد. صبح روز بعد، پدر دختر با دیدن حال او به دامادش میرسد و از او میپرسد که چرا چنین زخمی به لب دخترش زده است. داماد به او میگوید که این حرفها شوخی است و نباید جدی گرفته شود. در نهایت، نتیجهگیری میشود که طبیعت بد افراد به سختی تغییر میکند و تنها در زمان مرگ از آنها رها میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پیرمردی لطیف در بغداد
دخترک را به کفشدوزی داد
مردکِ سنگدل چنان بگزید
لبِ دختر، که خون از او بچکید
بامدادان پدر چنان دیدش
پیش داماد رفت و پرسیدش
کای فرومایه، این چه دندان است؟
چند خایی لبش؟ نه اَنبان است !
به مِزاحت نگفتم این گفتار
هَزْل بگذار و جِدّ از او بردار:
خویِ بد در طبیعتی که نشست
ندهد جز به وقتِ مرگ از دست