باب دوم در اخلاق درویشان

حکایت شمارهٔ ۴۱

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

این حکایت شنو که در بغداد

رایت و پرده را خلاف افتاد

۲

رایت از گردِ راه و رنجِ رکاب

گفت با پرده از طریقِ عتاب:

۳

من و تو هر دو خواجه‌تاشانیم

بندهٔ بارگاهِ سلطانیم

۴

من ز خدمت دمی نیاسودم

گاه و بیگاه در سفر بودم

۵

تو نه رنج آزموده‌ای نه حصار

نه بیابان و باد و گرد و غبار

۶

قدمِ من به سعی پیشتر است

پس چرا عزّتِ تو بیشتر است؟

۷

تو برِ بندگان مه‌رویی

با غلامانِ یاسمن بویی

۸

من فتاده به دستِ شاگردان

به سفر پای‌بند و سرگردان

۹

گفت: من سر بر آستان دارم

نه چو تو سر بر آسمان دارم

۱۰

هر که بیهوده گردن افرازد

خویشتن را به گردن اندازد

بازگشت به سروده‌های سعدی