باب دوم در اخلاق درویشان

حکایت شمارهٔ ۴۰

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

طایفهٔ رندان به خلافِ درویشی به در آمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و برنجانیدند.

۲

شکایت از بی‌طاقتی پیشِ پیرِ طریقت برد که چنین حالی رفت.

۳

گفت: ای فرزند! خرقه‌ٔ درویشان جامهٔ رضاست، هر که در این کسوت تحمّلِ بی‌مرادی نکند مدّعی است و خرقه بر او حرام.

۴

دریایِ فراوان نشود تیره به سنگ

عارف که برنجد تُنُک‌آب است هنوز

۵

گر گزندت رسد، تحمل کن

که به عفو از گناه پاک شوی

۶

ای برادر، چو خاک خواهی‌شد،

خاک شو، پیش از آن که خاک شوی

بازگشت به سروده‌های سعدی