باب دوم در اخلاق درویشان

حکایت شمارهٔ ۳۶

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

درویشی به مَقامی در آمد که صاحبِ آن بُقعه کریم‌النَّفس بود؛ طایفهٔ اهل فضل و بَلاغت در صحبتِ او هر یکی بَذله و لطیفه همی‌گفتند.

۲

درویش راهِ بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده.

۳

یکی از آن میان به طریقِ ظرافت گفت: تو را هم چیزی بباید گفت.

۴

گفت: مرا چون دیگران فضل و ادبی نیست و چیزی نخوانده‌ام، به یک بیت از من قناعت کنید.

۵

همگنان به رغبت گفتند: بگوی!

۶

گفت:

۷

من گُرْسِنِه در برابرم سفرهٔ نان

همچون عَزَبم بر درِ حمّامِ زنان

۸

یاران نهایتِ عجز او بدانستند و سفره پیش آوردند.

۹

صاحب دعوت گفت: ای یار! زمانی توقّف کن که پرستارانم، کوفته‌بریان می‌سازند.

۱۰

درویش سر بر آورد و گفت:

۱۱

کوفته بر سفرهٔ من گو مباش

گُرْسِنه را نانِ تهی، کوفته‌است

بازگشت به سروده‌های سعدی