درویشی به مَقامی در آمد که صاحبِ آن بُقعه کریمالنَّفس بود؛ طایفهٔ اهل فضل و بَلاغت در صحبتِ او هر یکی بَذله و لطیفه همیگفتند.
دربارهٔ این سروده
داستان درباره یک درویش است که به جمع اهل فضل و بلاغت پیوسته و در حال گرسنگی به سر میبرد. او به عنوان فردی که ادعای فضیلت ندارد، تنها یک بیت شعر ارائه میدهد که نشاندهنده وضعیت گرسنگیاش است. دیگران از او حمایت میکنند و سفرهای نان برای او میآورند. کسی از آن میان به او وعده کوفته بریان می دهد. اما درویش با شوخی و ظرافت میگوید که او در حال حاضر به کوفته نیازی ندارد و برای انسان گرسنه ای مانند او، نان به اندازه کوفته لذیذ است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
درویش راهِ بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده.
یکی از آن میان به طریقِ ظرافت گفت: تو را هم چیزی بباید گفت.
گفت: مرا چون دیگران فضل و ادبی نیست و چیزی نخواندهام، به یک بیت از من قناعت کنید.
همگنان به رغبت گفتند: بگوی!
گفت:
من گُرْسِنِه در برابرم سفرهٔ نان
همچون عَزَبم بر درِ حمّامِ زنان
یاران نهایتِ عجز او بدانستند و سفره پیش آوردند.
صاحب دعوت گفت: ای یار! زمانی توقّف کن که پرستارانم، کوفتهبریان میسازند.
درویش سر بر آورد و گفت:
کوفته بر سفرهٔ من گو مباش
گُرْسِنه را نانِ تهی، کوفتهاست