وقتی در سفر حجاز طایفهای جوانانِ صاحبدل همدمِ من بودند و همقدم؛
دربارهٔ این سروده
در سفر به حجاز، جوانان باصفا و دوستداشتنی همراهم بودند که گهگاهی اشعار و زمزمههایی میکردند. در این میان، عابدی وجود داشت که از درد و حال درویشان بیخبر بود. ناگهان کودکی عرب با صدایی زیبا آمد و آواز بلبل را خواند. من دیدم که شتر عابد شروع به رقصیدن کرد و او را به زمین انداخت و سپس رفت. به عابد گفتم که این پدیده در حیوان اثر کرده و تو همچنان بیتفاوتی. بلبل سحری به من گفت: "تو چه آدمی هستی که از عشق بیخبری؟" آن شتر در حال شادی و سرور به شعر عربی میرقصد. من به عابد گفتم که اگر ذوق و سلیقه نداری، باید بدانی که این خصلت طبیعی حیوانات است. هر چیزی که در این باره بشنوی، دلی میداند که در این معنا گوش میدهند. نه بلبل بر گل تسبیح میخواند، بلکه هر خار و خسی در این موضوع زبان خود را دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
وقتها زمزمهای بکردندی و بیتی محقّقانه بگفتندی و عابدی در سَبیل، منکِر حالِ درویشان بود و بیخبر از دردِ ایشان.
تا برسیدیم به خیلِ بنیهلال؛ کودکی سیاه از حَّیِ عرب به در آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد!
اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت.
گفتم: ای شیخ! در حیوانی اثر کرد و تو را همچنان تفاوت نمیکند!
دانی چه گفت مرا آنبلبل سحری؟
تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری؟
اشتر به شعرِ عرب در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تو را، کژطبعجانوری
وَ عِنْدَ هُبُوبِ النّاشِراتِ عَلَی الْحِمیٰ
تَمیلُ غُصُونُ الْبانِ لا الْحَجَرُ الصَّلْدُ
به ذکرش هر چه بینی در خروشاست
دلی داند در اینمعنی که گوشاست
نه بلبل بر گلش تسبیحخوانیاست،
که هر خاری به تسبیحش زبانیاست