باب دوم در اخلاق درویشان

حکایت شمارهٔ ۲۷

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

وقتی در سفر حجاز طایفه‌ای جوانانِ صاحبدل هم‌دمِ من بودند و هم‌قدم؛

۲

وقت‌ها زمزمه‌ای بکردندی و بیتی محقّقانه بگفتندی و عابدی در سَبیل، منکِر حالِ درویشان بود و بی‌خبر از دردِ ایشان.

۳

تا برسیدیم به خیلِ بنی‌هلال؛ کودکی سیاه از حَّیِ عرب به در آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد!

۴

اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت.

۵

گفتم: ای شیخ! در حیوانی اثر کرد و تو را همچنان تفاوت نمی‌کند!

۶

دانی چه گفت مرا آن‌بلبل سحری؟

تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری؟

۷

اشتر به شعرِ عرب در حالت است و طرب

گر ذوق نیست تو را، کژطبع‌جانوری

۸

وَ عِنْدَ هُبُوبِ النّاشِراتِ عَلَی الْحِمیٰ

تَمیلُ غُصُونُ الْبانِ لا الْحَجَرُ الصَّلْدُ

۹

به ذکرش هر چه بینی در خروش‌است

دلی داند در این‌معنی که گوش‌است

۱۰

نه بلبل بر گلش تسبیح‌خوانی‌است،

که هر خاری به تسبیحش زبانی‌است

بازگشت به سروده‌های سعدی