کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمتِ بیقیاس ببردند.
دربارهٔ این سروده
در این متن، داستانی درباره یک کاروان در زمین یونان روایت میشود که مورد دستبرد دزدان قرار میگیرد و بازرگانان و کاروانیان برای نجات اموالشان ناله و زاری میکنند اما فایدهای ندارد. لقمان حکیم در این کاروان حضور دارد و وقتی از او خواسته میشود که به دزدان نصیحتی کند تا از اموال آنها دست بردارند، او میگوید که نصیحت به دلهای سیاه و تاریک اثری ندارد. او همچنین اشاره میکند که مشکل از طرف خود آنهاست و باید در زمان آرامش و سلامت به یکدیگر کمک کنند تا در روزهای سخت دچار بلا نشوند. لقمان تأکید میکند که اگر کسی به زاری چیزی را بخواهد، باید کمک کند تا از ظلم جلوگیری شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شَفیع آوردند و فایده نبود.
چو پیروز شد دزدِ تیرهروان
چه غم دارد از گریهٔ کاروان؟!
لقمان حکیم اندر آن کاروان بود.
یکی گفتش از کاروانیان: مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظهای گویی تا طرفی از مالِ ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود.
گفت: دریغ کلمهٔ حکمت با ایشان گفتن.
آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد از او به صِیقَل زنگ
با سیهدل چه سود گفتن وعظ؟
نرود میخِ آهنی، در سنگ
همانا که جرم از طرف ماست.
به روزگارِ سلامت، شکستگان دریاب
که جبرِ خاطرِ مسکین بلا بگرداند
چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند