باب دوم در اخلاق درویشان

حکایت شمارهٔ ۱۴

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

درویشی را ضَرورتی پیش آمد، گلیمی از خانهٔ یاری بدزدید.

۲

حاکم فرمود که دستش بدر کنند.

۳

صاحبِ گلیم شَفاعت کرد که: من او را بِحِل کردم.

۴

گفتا: به شفاعتِ تو حدّ شَرعْ فرو نگذارم.

۵

گفت: آنچه فرمودی، راست گفتی، ولیکن هر که از مالِ وقف چیزی بدزدد، قطعش لازم نیاید، وَ الْفقیرُ لایَمْلِکُ. هر چه درویشان راست؛ وقفِ محتاجان است.

۶

حاکم دست از او بداشت و ملامت کردن گرفت که:

۷

جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الّا از خانهٔ چنین یاری

۸

گفت: ای خداوند! نشنیده‌ای که گویند: خانهٔ دوستان بروب و درِ دشمنان مکوب.

۹

چون به سختی در بمانی تن به عجز اندر مده

دشمنان را پوست بر کن، دوستان را پوستین

بازگشت به سروده‌های سعدی