پارسایی را دیدم بر کنارِ دریا که زخمِ پلنگ داشت و به هیچ دارو بِه نمیشد.
دربارهٔ این سروده
یک پارسایی را دیدم که در کنار دریا زخم پلنگی داشت و با هیچ دارویی درمان نمیشد. مدتها در رنج بود ولی دائماً شکر خدا میگفت. وقتی از او پرسیدند که چرا شکر میکنی، گفت که شکر میکند به خاطر اینکه به مصیبتی دچار شده و نه به معصیتی. او میگوید اگر یار عزیزش به او زخمی بزند یا او را به کشتن دهد نگران جانش نیست و غمی از زخم یار ندارد. بلکه غمش از این است که چه کرده که محبوبش دلآزرده شده.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مدّتها در آن رنجور بود و شکر خدای، عَزَّوَجَّلَ، عَلَیالدَّوام گفتی. پرسیدندش که شکر چه میگویی؟ گفت: شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.
گر مرا زار به کشتن دهد آن یارِ عزیز
تا نگویی که در آن دم غمِ جانم باشد
گویم: از بندهٔ مسکین چه گنه صادر شد
کاو دل آزرده شد از من؟ غمِ آنم باشد