باب اول در سیرت پادشاهان

حکایت شمارهٔ ۳۹

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

هارون‌الرشید را چون مُلکِ دیارِ مصر مسلم شد گفت: به خلافِ آن طاغی که به غرورِ مُلکِ مصر دعویِ خدایی کرد، نبخشم این مملکت را مگر به خسیس‌ترینِ بندگان.

۲

سیاهی داشت نام او خَصِیب در غایتِ جهل. مُلکِ مصر به وی ارزانی داشت و گویند: عقل و درایتِ او تا به جایی بود که طایفه‌ای حُرّاثِ مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم بارانِ بی‌وقت آمد و تلف شد. گفت: پشم بایستی کاشتن!

۳

اگر دانش به روزی در فزودی

ز نادان تنگ‌روزی‌تر نبودی

۴

به نادانان چنان روزی رساند

که دانا اندر آن عاجز بماند

۵

بخت و دولت به کاردانی نیست

جز به تأییدِ آسمانی نیست

۶

اوفتاده‌ست در جهان بسیار

بی‌تمیز ارجمند و عاقلْ خوار

۷

کیمیاگر به غصّه مُرده و رنج

ابله اندر خرابه یافته گنج

بازگشت به سروده‌های سعدی