دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زورِ بازو نان خوردی.
دربارهٔ این سروده
دو برادر یکی خدمت سلطان میکرد و دیگری با زور بازو نان میخورد. برادر توانگر از درویش خواست که چرا به کار نمیپردازد تا از سختیهای کار کردن راحت شود. درویش پاسخ داد که تو چرا کار نمیکنی تا از ذلت خدمت رهایی یابی. او به این نکته اشاره کرد که خردمندان گفتهاند که از نان خود خوردن و آزاد بودن بهتر از این است که خود را به خدمت دیگران بسپاری. در این شعر بیان شده که عمر باید به درستی صرف شود و انسان نباید به خاطر شکم خود به خدمت دیگران ادامه دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
باری، این توانگر گفت درویش را که: چرا خدمت نکنی تا از مشقّتِ کار کردن برهی؟
گفت: تو چرا کار نکنی تا از مَذَلَّتِ خدمت رهایی یابی؟ که خردمندان گفتهاند: نانِ خود خوردن و نشستن به که کمرشمشیرِ زرّین به خدمت بستن.
به دست آهک تفته کردن خمیر
به از دست بر سینه پیشِ امیر
عمرِ گرانمایه در این صرف شد
تا چه خورم صَیْف و چه پوشم شِتا
ای شکم خیره، به تایی بساز
تا نکنی پشت به خدمت دو تا