باب اول در سیرت پادشاهان

حکایت شمارهٔ ۳۵

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

با طایفهٔ بزرگان به کشتی‌در، نشسته بودم.

۲

زَورقی در پیِ ما غرق شد، دو برادر به گِردابی در افتادند.

۳

یکی از بزرگان گفت ملاح را که: بگیر این هر دو را که به هر یکی پنجاه دینارت دهم.

۴

ملّاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید، آن دیگر هلاک شد.

۵

گفتم: بقیّتِ عمرش نمانده بود، از این سبب در گرفتنِ او تأخیر کرد و در آن دگر تعجیل.

۶

ملاح بخندید و گفت: آنچه تو گفتی یقین است، و دگر میل خاطر من به رهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم و مرا بر شتری نشاند، و از دست آن دگر تازیانه‌ای خورده‌ام در طفلی.

۷

گفتم: صَدَقَ اللهُ: مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ و مَنْ أَساءَ فَعَلَیْهٰا.

۸

تا توانی درونِ کس مخراش

کاندر این راه خارها باشد

۹

کارِ درویشِ مستمند بر آر

که تو را نیز کارها باشد

بازگشت به سروده‌های سعدی