با طایفهٔ بزرگان به کشتیدر، نشسته بودم.
دربارهٔ این سروده
در این متن، راوی درباره یک تجربه شخصی در سفر با بزرگان صحبت میکند. آنها در حال عبور از آبی بودند که ناگهان دو برادر در گرداب غرق شدند. یکی از بزرگان از ملاح خواست تا یکی از برادران را نجات دهد و وعده پول داد. ملاح در تلاش برای نجات یکی از برادران، دیگری را از دست داد. راوی به این نکته اشاره میکند که ممکن است دلیل تأخیر ملاح در نجات یکی از برادران، خاطره تلخی از گذشتهاش باشد. در پایان، به این نتیجه میرسد که افراد در موقعیتهای مختلف باید به یکدیگر کمک کنند و از مشکلات خود نگران نباشند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زَورقی در پیِ ما غرق شد، دو برادر به گِردابی در افتادند.
یکی از بزرگان گفت ملاح را که: بگیر این هر دو را که به هر یکی پنجاه دینارت دهم.
ملّاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید، آن دیگر هلاک شد.
گفتم: بقیّتِ عمرش نمانده بود، از این سبب در گرفتنِ او تأخیر کرد و در آن دگر تعجیل.
ملاح بخندید و گفت: آنچه تو گفتی یقین است، و دگر میل خاطر من به رهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم و مرا بر شتری نشاند، و از دست آن دگر تازیانهای خوردهام در طفلی.
گفتم: صَدَقَ اللهُ: مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ و مَنْ أَساءَ فَعَلَیْهٰا.
تا توانی درونِ کس مخراش
کاندر این راه خارها باشد
کارِ درویشِ مستمند بر آر
که تو را نیز کارها باشد