بر بالینِ تربتِ یحیی، پیغامبر -عَلَیْهِ السّلامُ- معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوکِ عرب که به بیانصافی منسوب بود، اتّفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.
دربارهٔ این سروده
در این متن، راوی در کنار مزار یحیی پیامبر در جامع دمشق نشسته و با تعجب به زیارت یک پادشاه عرب که به بیانصافی مشهور است، مینگرد. این پادشاه پس از نماز و دعا، از راوی میخواهد که او را در برابر دشمنانش یاری کند. راوی با اشاره به وضعیت درویشان و نیازمندان، به پادشاه توصیه میکند که بر رعیت خود رحم کند تا از قدرت و دشمنی قوی در امان باشد. وی هشدار میدهد که کسانی که بدی میکنند، نباید امید به خوبی داشته باشند و به او یادآوری میکند که بنیآدم برادر یکدیگرند و باید در مشکلات یکدیگر را یاری کنند. در نهایت، راوی تأکید میکند که کسی که از درد و رنج دیگران بیتفاوت بگذرد، سزاوار نام انسان نیست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
درویش و غنی بندهٔ این خاک درند
و آنان که غنیترند محتاجترند
آن گه مرا گفت: از آن جا که همّتِ درویشان است و صدقِ معاملت ایشان، خاطری همراه من کنید که از دشمنی صعب، اندیشناکم. گفتمش: بر رعیّتِ ضعیف رحمت کن تا از دشمنِ قوی زحمت نبینی.
به بازوانِ توانا و قوّتِ سرِ دست
خطاست پنجهٔ مسکینِ ناتوان بشکست
نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید؟
که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست؟
هر آن که تخمِ بدی کشت و چشمِ نیکی داشت
دِماغِ بیهده پخت و خیالِ باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و دادِ خلق بده
وگر تو میندهی داد، روزِ دادی هست!
بنی آدم اعضایِ یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنتِ دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی