باب اول در سیرت پادشاهان

حکایت شمارهٔ ۹

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

یکی از ملوکِ عرب رنجور بود در حالتِ پیری و امیدِ زندگانی قطع کرده، که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولتِ خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیّتِ آن طرف به جملگی مطیعِ فرمان گشتند؛ ملک نفسی سرد بر آورد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثانِ مملکت.

۲

بدین امید به سر شد، دریغ، عمرِ عزیز

که آنچه در دلم است از دَرَم فراز آید

۳

امیدِ بسته بر آمد ولی چه فایده زانک

امید نیست که عمرِ گذشته باز آید

۴

کوسِ رحلت بکوفت دستِ اجل

ای دو چشمم وداعِ سر بکنید

۵

ای کفِ دست و ساعد و بازو

همهْ تودیعِ یکدگر بکنید

۶

بر منِ اوفتاده دشمن‌کام

آخَر ای دوستان گذر بکنید

۷

روزگارم بشد به نادانی

من نکردم، شما حذر بکنید

بازگشت به سروده‌های سعدی