هرمز را گفتند: «وزیرانِ پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟» گفت: «خطایی معلوم نکردم، ولیکن دیدم که مَهابتِ من در دلِ ایشان، بیکران است و بر عهدِ من اعتمادِ کلّی ندارند. ترسیدم از بیمِ گزندِ خویش، آهنگِ هلاکِ من کنند. پس قولِ حکما را کار بستم که گفتهاند:
دربارهٔ این سروده
افرادی به هرمز گفتند چرا وزیرانی که به پدرت خدمت میکردند را به بند کشیده است. اما او متوجه شده که اطرافیانش از او ترس و وحشت دارند و به همین خاطر نگران بوده که ممکن است از ترس او را نابود کنند. او به حکمتهایی که در مورد ترس و قدرت دیگران وجود دارد، اشاره کرد و گفت که بهتر است از کسانی که از آنها میترسیم، دوری کنیم، زیرا خطراتی ممکن است تهدید کننده ی ما باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم
وگر با چون او صد برآیی به جنگ
از آن مار بر پایِ راعی زند
که ترسد سرش را بکوبد به سنگ
نبینی که چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشمِ پلنگ؟»