ملکزادهای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوبروی؛ باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر میکرد، پسر به فراست و استبصار به جای آورد و گفت: ای پدر کوتاهِ خردمند بِه که نادانِ بلند. نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر.
دربارهٔ این سروده
داستان درباره پسری است که به خاطر کوتاه قد بودنش توسط برادرانش و پدرش به گونهای تحقیر میشود. اما او با هوش و فراست خود نشان میدهد که ارزش انسانها به شکل ظاهری آنها نیست. این پسر در میدان جنگ شجاعانه میجنگد و پیروزی به دست میآورد، در حالی که برادرانش شروع به حسادت میکنند. خواهر او متوجه میشود که برادرانش به او زهر دادهاند تا او را از بین ببرند، اما پسر با درک موقعیت از خوردن طعام خودداری میکند و میگوید که افراد باهنر هرگز نمیمیرند و جای آنها را بیهنران نخواهند گرفت. در نهایت، پدرش از وضعیت آگاه میشود و برادران حسودش را تنبیه میکند و هر کدام را به یک منطقه دور میفرستد تا مانع از فتنه شوند. داستان به شدت بر اهمیت شجاعت، ذکاوت و هنر میپردازد و نشان میدهد که یک فرد باهوش و شجاع میتواند بر مشکلات غلبه کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اَلشَّاةُ نَظِیفَةٌ وَ الْفِیلُ جِیفَةٌ.
اَقَلُّ جِبالِ الارْضِ طُورٌ و اِنَّهُ
لاَعْظَمُ عِندَاللهِ قَدْرَاً وَ مَنْزِلا
آن شنیدی که لاغری دانا
گفت باری، به ابلهی فربه:
اسبِ تازی وگر ضعیف بود
همچنان از طویلهای خر به
پدر بخندید و ارکانِ دولت پسندیدند و برادران بهجان برنجیدند.
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
هر پیسه گمان مبر نِهالی
باشد که پلنگ خفته باشد
شنیدم که ملِک را در آن قُرب دشمنی صَعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود، گفت:
آن نه من باشم که روزِ جنگ بینی پشت من
آن منم گر در میانِ خاک و خون بینی سری
کانکه جنگ آرد، به خون خویش بازی میکند
روزِ میدان و آن که بگریزد به خونِ لشکری
این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردانِ کاری بینداخت چون پیشِ پدر آمد زمینِ خدمت ببوسید و گفت:
ای که شخصِ مَنَت حقیر نمود
تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغرمیان به کار آید
روزِ میدان، نه گاوِ پرواری
آوردهاند که سپاهِ دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگِ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامهٔ زنان بپوشید! سواران را به گفتنِ او تهوّر زیادت گشت و بهیکبار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند مَلِک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهدِ خویش کرد.
برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بدید دریچه بر هم زد، پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت: محالست که هنرمندان بمیرند و بیهنران جای ایشان بگیرند.
کس نیاید به زیرِ سایهٔ بوم
ور همای از جهان شود معدوم
پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی بهواجب بداد. پس هر یکی را از اطرافِ بلاد حِصّه معین کرد، تا فتنه بنشست و نزاع برخاست؛ که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.
نیمنانی گر خورد مردِ خدا
بذلِ درویشان کند نیمی دگر
ملکِ اقلیمی بگیرد پادشاه
همچنان در بندِ اقلیمی دگر