خبیثات

شمارهٔ ۳۸

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

تا چه آید بر من از حمدان من

وز بلای کیر من بر جان من

۲

چند سرگردانی مردم دهد

این کل ِ یک چشم سرگردان من؟

۳

گه گریبانم بدرّد قحبه‌ای

گاه کنگی بشکند دندان من

۴

درد بی‌درمانم از حد در گذشت

غافل است از درد بی‌درمان من

۵

گوئی آن گلبرگ خندان آورد

رحمتی بر دیدهٔ گریان من

۶

گه ببینم این ِ خود در آن ِ او

دولت این باشد که گردد آن ِ من

۷

روز حسرت می‌گذارم، تا شبی

گنبدش را تر کند باران من

۸

دو عنابی در میان پای او

سهمگن باشد به بادنجان من

۹

روز و شب دستان عشقش می‌زنم

وان دو دستی فارغ از دستان من

۱۰

هر چه خواهد، هرچه گوید، گو بگو

از بدی ّ و نیکویی در شأن من

۱۱

جز متاع خویشتن نتوان فروخت

این بضاعت بود در انبان من

بازگشت به سروده‌های سعدی