من خسته چون ندارم، نفسی قرار بیتو
به کدام دل صبوری، کنم ای نگار بیتو
در این شعر، شاعر از عذاب و دلتنگی خود بییار سخن میگوید. او به شدت به محبوب خود وابسته است و بدون او آرامش ندارد. دلش به باد داده و نمیتواند صبر کند. هر جا برود، نمیتواند خوشحال باشد و جهنم را به بهشت بییار ترجیح میدهد. زندگیاش بدون محبوب خالی و بیمعناست و هر زیبایی برایش بیارزش است. در نهایت، شاعر تأکید میکند که انتخاب محبوبش و همراهی با او، برگزیدهای از دلایل دیگری نیست و وجود محبوبش برایش از هر یاری دیگر مهمتر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من خسته چون ندارم، نفسی قرار بیتو
به کدام دل صبوری، کنم ای نگار بیتو
ره صبر چون گزینم، من دل به باد داده
که به هیچ وجه جانم، نکند قرار بیتو
صنما به خاک پایت، که به کنج بیت احزان
به ضرورتم نشیند، نه به اختیار بیتو
اگرم به سوی دوزخ، ببرند باز خوش خوش
بروم ولی به جنت، نکنم گذار بیتو
سر باغ و بوستانم، به چه دل بود نگارا
که به چشم من جهان شد، همه زرنگار بیتو
نفسی به بوی وصلت، زدنم بهست جانا
که چنین بماند عمری، من دلفگار بیتو
تو گمان مبر که سعدی، به تو برگزید یاری
به سرت که نیست او را، سر هیچ یار بیتو