بیا بیا که ز عشقت چنان پریشانم
که میرود ز غمت بر زبان پریشانم
شاعر در این شعر از عشق و غم ناشی از آن صحبت میکند. او به شدت تحت تأثیر عشق معشوقش است و از پریشانی خود در این حالت میگوید. او احساس میکند که بین عشق و درد فراق گرفتار شده و دلش شکسته است. او هیچ راهی برای رسیدن به معشوقش نمیبیند و از این مسئله بسیار ناراحت و پریشان است. همچنین، او از فقدان آرامش خاطر و دشواری دوری از معشوقش گلایه میکند و به شدت درگیر احساسات و اشتیاقی است که او را رنج میدهد. در نهایت، رغم وعدههای خوشی که از وصال میشنود، همچنان در فراق و پریشانی به سر میبرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیا بیا که ز عشقت چنان پریشانم
که میرود ز غمت بر زبان پریشانم
تو فارغ از من و من در غم تو (سرگردان)
بیا ببین که ز غم بر چه سان پریشانم
نه روی با تو نشستن نه رای (دل کندن)
من شکسته دل اندر میان پریشانم
نمیتوان که به دست آورم کلاله تو
چو سنبل تو شب و روز از آن پریشانم
به هیچ نوع دل و دیدهام ز (من نبود)
ازان همیشه من از دستشان پریشانم
ز دست دیده ودل هیچ کس پریش نگشت
ازین بتر که من اندر جهان پریشانم
چگونه جمع شود خاطرم که (میآیی)
ز دست جور تو نامهربان پریشانم
ز عطر مجمر وصفت نیافتم بویی
ازان ز آتش دل چون دخان پریشانم
دلم به وعدهٔ وصل ار چه خوش کند سعدی
چو در فراق بوم همچنان پریشانم