من از تو هیچ نبریدم که هستی یار دلبندم
تو را چون بندهای گشتم به فرمانت کمر بندم
این شعر بیانگر عواطف عمیق شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر از وابستگی و عشق خود به معشوق سخن میگوید و احساساتی چون خوشحالی، غم، شوق و حیرت را بیان میکند. او معشوق را برترین و عزیزترین فرد میداند و به خاطر زیبایی و پاکیاش، دیگران را نمیپسندد. شاعر همچنین از تلخیهای عشق و دلتنگیهایش میگوید و احساس میکند که در عشق به معشوق، دیوانه و بیتاب شده است. در نهایت، او خود را به عنوان خدمتگزار معشوق قرار میدهد و در این پیوند عاشقانه، به شادمانی و آرامش میرسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من از تو هیچ نبریدم که هستی یار دلبندم
تو را چون بندهای گشتم به فرمانت کمر بندم
سواری چُست و چالاکی دلم بستی به فتراکی
خوشا و خرما آن دل که باشد صید دلبندم
بدین خوبی بدین پاکی که رویت.........
تو را از جمله بگزیدم به جز تو یار نپسندم
به امّیدت طربناکم به عشقت.........
گهی از ذوق میگریم گهی از شوق میخندم
بسی تلخی چشیدستم که رویت را بدیدستم
به گفتار و لبت جانا تویی شکر تویی قندم
به عشقت زار و حیرانم ز مدهوشی پریشانم
ز غیرت بیخ غیرت را ز دل یکبارگی کندم
نهال عشق ای دلبر به باغ دل.........
حدیث مهربانی را به گیتی زآن پراکندم
حدیث خویش بنوشتم چو آن گفتار( بشنفتم )
چو در دل مهر تو کشتم مبارک (باد پیوندم)
اگر چه نیست آرامم هنوزت عا(شق خامم)
بسوزان چون سپندم خوش به عشق.........
ایاز چاکرت گشتم به محمودی.........
به خود نزدیک گردانم چو خود را د.........