چه درد دلست اینچه من درفتادم
که در دام مهر تو دلبر فتادم؟
در این شعر، شاعر از درد و رنجی سخن میگوید که به خاطر عشق به معشوقش به آن دچار شده است. او احساس میکند که در دام محبت معشوق افتاده و نمیتواند از آن بیرون بیاید. شاعر به ناگهان و بدون اختیار در عشق فرو رفته و با وجود اینکه قبلاً تجربههای مشابهی داشته، این بار شدت احساساتش او را غرق در غم کرده است. او به یاد زیباییهای معشوقش و اثر آن بر دلش میافتد و میگوید که حتی در موقعیتی خوشایند به تنگنا افتاده و از این وضعیت رهایی نمییابد. در پایان، به سرنوشت شوم خود اشاره میکند که در این دلدادگی به معشوقش گرفتار شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه درد دلست اینچه من درفتادم
که در دام مهر تو دلبر فتادم؟
چه بد کرده بودم که ناگه ازینسان
به دست تو شوخ ستمگر فتادم؟
مرا با چنین دل سر عشقبازی
نبود اختیاری ولی درفتادم
به میدان عشق تو در اسب سودا
همی تاختم تیز و در سر فتادم
بدینگونه هرگز نیفتادم ارچه
درین شیوه صد بار دیگر فتادم
ز غرقاب این غم، رهایی نیابم
که در موج دیده چو لنگر فتادم
خیال لب و روی و خالش بدیدم
به سر در گل و مشک و شکر فتادم
بلغزید دستم از آن زلف مشکین
بدان خاک مشکین به چه درفتادم
دران چاه جانم خوش افتاد لیکن
ز بدبختی خویش بر در فتادم
به طالع همی خورده سعدی همه عمر
که بودی تو غمخوار و غمخور فتادم