رفت آن کم بر تو آبی بود
یا سلام مرا جوابی بود
غزل در مورد عشق و جدایی است. شاعر از محبوبش یاد میکند و از روزهای وصال که سریع گذشتند و به یاد میآورد که این لحظات مثل خواب و سراب بودند. او از درد و خستگیاش در این جدایی میگوید و به وعدههای خوش محبوبش اشاره میکند که در واقع هیچکدام حقیقت نداشتند. در نهایت، شاعر به جدایی و حسرتی که پس از گذشت زمان وصال بر دلش نشسته، میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رفت آن کم بر تو آبی بود
یا سلام مرا جوابی بود
از سر ناز وز سر خوبی
هر دمی با منت عتابی بود
وعدههای خوشم همی دادی
گویی آن وعدهها سرابی بود
روزگار وصال چون بگذشت
گویی آن روزگار خوابی بود
بر کف من ز دست ساقی بزم
هر نفس ساغر شرابی بود
خستهٔ ماندهام نمیپرسی
که مرا خستهٔ خرابی بود
حبذا آنکه از زکات لبت
عاشقان تو را نصابی بود
سعدیا چون زمان وصل گذشت؟
ای دریغا که چون سرابی بود