ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد
غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد
در این شعر، شاعر به عشق و محبوبی خود اشاره میکند و ابراز میدارد که در زندگیاش هیچ چیزی به جز خیال معشوقش وجود ندارد. او به تضاد رنگها و زیباییهای ظاهری اشاره میکند و میگوید که در هر سپیدی، سیاهی را میبیند و هیچ رنگ دیگری بالاتر از سیاهی وجود ندارد. همچنین تصریح میکند که زیبایی واقعی فقط در وجود محبوبش قابل مشاهده است و هیچ کس نمیتواند وصف او را به درستی بیان کند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که حتی به هیچ دلیلی نمیتواند از عشقاش دست بکشد، زیرا او فقط با دیدن محبوبش زندگی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد
غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد
در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدم
بالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد
رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد
نقش خیال رویش، در هر پسر نباشد
چشم وصال بینان، چشمیست بر هدایت
سری که باشد او را، در هر بصر نباشد
در خشک و تر بگشتم، مثلت دگر ندیدم
مثل تو خوبرویی، در خشک و تر نباشد
شرحت کسی نداند، وصفت کسی نخواند
همچون تو ماه سیما، در بحر و بر نباشد
سعدی به هیچ معنی، چشم از تو برنگیرد
تا از نظر چه خیزد، کاندر نظر نباشد