قیامتست سفر کردن از دیار حبیب
مرا همیشه قضا را قیامتست نصیب
این شعر درباره حالتی از فراق و درد است که شاعر در آن به سفر کردن از دیار محبوب خود میپردازد. او احساس میکند که هر بار که به سمت دوست میرود، قضا و قدر او را از این کار باز میدارد. حسرت و جدایی او را عذاب میدهد و به او یادآوری میکند که دیگران از درد او خبر ندارند. حتی تلاش پدرش برای صبوری و آرامش در برابر مشکلات نیز به حال او کمکی نمیکند. شاعر از عدم توانایی در پذیرش توبه و تکرار دلمشغولیهایش سخن میگوید و به یادآوری عشق و محبت در وجودش اشاره میکند. در نهایت، او به این واقعیت که سرنوشتش تحت اختیارش نیست، اعتراف میکند و به روزگار عجیب و غریب خود اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
قیامتست سفر کردن از دیار حبیب
مرا همیشه قضا را قیامتست نصیب
به ناز خفته چه داند که دردمند فراق
به شب چه میگذراند علیالخصوص غریب؟
به قهر میروم و نیست آن مجال که باز
به شهر دوست قدم در نهم ز دست رقیب
پدر به صبر نمودن مبالغت میکرد
که ای پسر بس از این روزگار بیترتیب
جواب دادم از این ماجرا که ای بابا
چو درد من نپذیرد دوا به جهد طبیب
مدار توبه توقع ز من که در مسجد
سماع چنگ تأمل کنم نه وعظ خطیب
به مکتب ارچه فرستادیام نکو نامد
گرفته ناخن چنگم به زخم چوب ادیب
هنوز بوی محبت ز خاکم آید اگر
جدا شود به لحد بند بندم از ترکیب
به اختیار ندارد سر سفر سعدی
ستم غریب نباشد ز روزگار عجیب