گفتم به ره ببینم و دامن بگیرمش
کای رشک آفتاب جمال منیر تو
در این شعر، شاعر از عشق و اشتیاق خود به محبوب سخن میگوید. او ابراز میکند که چگونه در تلاش است تا توجه محبوبش را جلب کند و از او درخواست میکند که با یک نگاه، نشاندهنده محبتش باشد. شاعر همچنین به درد و رنجی که از دوری محبوب متحمل شده اشاره میکند و میخواهد که در این شرایط، فقط با یک نگاه به او محبت کند. همچنین به نصیحتی از یک دوست اشاره میکند که بر او توصیه میکند که در این عشق، بیسر و صدا باشد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که نیازی به توضیح درباره عشقش نیست؛ بلکه باید تنها به چهره محبوب نگاه کند تا فهمیده شود چه احساسی در دل دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفتم به ره ببینم و دامن بگیرمش
کای رشک آفتاب جمال منیر تو
شهری بر آتش غم هجران بسوختی
اول منم به قید محبت اسیر تو
انعام کن به گوشهٔ چشم ارادتی
تا بندهٔ تو باشم و منت پذیر تو
صاحبدلی به تربیتم گفت زینهار
غوغا مکن که دوست ندارد نفیر تو
شاهد منجمست چه حاجت به شرح حال
در وی نگاه کن که بداند ضمیر تو