جاء الشتاء ببرد لامرد له
و لم یطق حجر القاسی یقاسیه
در اشعار فوق، شاعر از سختیهای زمستان و سردی آن سخن میگوید و اشاره دارد که هیچ چیز برای او گرمکننده نیست. او به مشکلاتی که در این فصل سرد دارد، از جمله بیپناهی و نداشتن سرپناه، پرداخته و به بزرگی خود خواهش میکند که او را از این حالت رهایی بخشد، زیرا او امیدی جز به مهربانی و حمایت دیگران ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جاء الشتاء ببرد لامرد له
و لم یطق حجر القاسی یقاسیه
لاکاس عندی و لا کانون یدفئنی
کنی ظلام و کیسی قل مافیه
دعالکتاب و خل الکیس یا اسفا
علی کساء نغطی فی دیاجیه
ارجوک مولای فیما یقتضی املی
والعبد لم یرج الا من موالیه