وجودم به تنگ آمد از جور تنگی
شدم در سفر روزگاری درنگی
این شعر از سعدی به توصیف وضعیت آشفته و تنگی زندگی در گذشته میپردازد. شاعر از سردرگمی و نابسامانی دنیا صحبت میکند و اینکه چگونه سرانجام به کشوری آسوده و آرام رسید. او به یاد میآورد که در زمانهای قدیم، اوضاع جهان پر از آشفتگی و سختی بود، اما به لطف یک سلطان عدالتخواه و عادل، به نام اتابک ابوبکر بن سعد زنگی، کشور به آرامش و زندگی خوش تبدیل شده است. شاعر از زیباییهای موجود در این کشور و خوشبختی مردم نیز سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
وجودم به تنگ آمد از جور تنگی
شدم در سفر روزگاری درنگی
جهان زیر پی چون سکندر بریدم
چو یأجوج بگذشتم از سد سنگی
برون جستم از تنگ ترکان چو دیدم
جهان در هم افتاده چون موی زنگی
چو باز آمدم کشور آسوده دیدم
ز گرگان به در رفته آن تیز چنگی
خط ماهرویان چو مشک تتاری
سر زلف خوبان چو درع فرنگی
به نام ایزد آباد و پر ناز و نعمت
پلنگان رها کرده خوی پلنگی
درون مردمی چون ملک نیک محضر
برون لشکری چون هژبران جنگی
بپرسیدم این کشور آسوده کی شد؟
کسی گفت: سعدی! چه شوریده رنگی
چنان بود در عهد اول که دیدی
جهانی پر آشوب و تشویش و تنگی
چنین شد در ایام سلطان عادل
اتابک ابوبکر بن سعد زنگی