یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری
به خداوندی و فضلت که نظر باز نگیری
شاعر در این قطعه به خداوند خطاب میکند و از رحمت و بخشش او یاد میکند. او میگوید که اگر خداوند از بندگانش روی بگرداند، چه فایدهای در نیکبختی آنها خواهد بود. شاعر به دردی پنهان اشاره میکند و میتواند به خداوند رازهای دل خود را بازگو کند، زیرا او میداند که خداوند کریم و آگاه است. حتی اگر بندگان به گناهان خود از در خداوند رانده شوند، باز هم ناامید نمیشوند و به درگاه او روی میآورند. شاعر همچنین به عظمت و صفات خداوند اشاره میکند و از او طلب عفو و کمک میکند، زیرا او میداند که خداوند مالک عالم و بیهمتاست. در انتها، شاعر به فقر و نیازمندی خود اعتراف میکند و به عجز و درخواست دعا از خداوند میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری
به خداوندی و فضلت که نظر باز نگیری
درد پنهان به تو گویم که خداوند کریمی
یا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری
گر برانی به گناهان قبیح از در خویشم
هم به درگاه تو آیم که لطیفی و خبیری
گر به نومیدی از این در برود بندهٔ عاجز
دیگرش چاره نماند که تو بی شبه و نظیری
دست در دامن عفوت زنم و باک ندارم
که کریمی و حکیمی و علیمی و قدیری
خالق خلق و نگارندهٔ ایوان رفیعی
خالق صبح و برآرندهٔ خورشید منیری
حاجت موری و اندیشهٔ کمتر حیوانی
بر تو پوشیده نماند که سمیعی و بصیری
گر همه خلق به خصمی به در آیند و عداوت
چه تفاوت کند آن را که تو مولا و نصیری
همه را ملک مجاز است بزرگی و امیری
تو خداوند جهانی که نه مردی و نه میری
سعدیا من ملکالموت غنیام تو فقیری
چاره درویشی و عجز است و گدایی و حقیری