دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم
خیمه بر بالای منظوران بالایی زدم
این شعر، بیان احساسات عمیق شاعر در تنهایی و جستجوی حقیقت و معرفت است. شاعر در فضای خلوت، به تنهایی خود فکر میکند و از دغدغههای عقل و عشق سخن میگوید. او نشان میدهد که در دوران سلوک و کشف حقیقت، بین عقل و عشق انتخاب کرده و در این مسیر از تجربیات و مشکلات عبور کرده است. شاعر به اجتماع و معانی عمیقتر زندگی توجه دارد و اشاره میکند که برای رسیدن به معرفت باید از خودبینی و خودرایی فاصله گرفت. در نهایت، او به نوعی تزکیه نفس و حرکت به سمت حقیقت و وجود مطلق میرسد و به این نتیجه میرسد که باید در عمل و نیت خود خالص باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم
خیمه بر بالای منظوران بالایی زدم
خرقهپوشان صوامع را دوتایی چاک شد
چون من اندر کوی وحدت گوی تنهایی زدم
عقل کل را آبگینه ریزه در پای اوفتاد
بس که سنگ تجربت بر طاق مینایی زدم
پایمردم عقل بود آنگه که عشقم دست داد
پشت دستی بر دهان عقل سودایی زدم
دیو ناری را سر از سودای مایی شد به باد
پس من خاکی به حکمت گردن مایی زدم
تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنع
پس گره بر خیط خودبینی و خودرایی زدم
تا نباید گشتنم گِردِ دَرِ کسْ چون کلید
بر درِ دل ز آرزو قفل شکیبایی زدم
گر کسی را رغبت دانش بود گو دم مزن
زآن که من دم درکشیدم تا به دانایی زدم
چون صدف پروردم اندر سینه دُر معرفت
تا به جوهر طعنه بر دُرهای دریایی زدم
بعد از این چون مهر مستقبل نگردم جز به امر
پیش از این گر چون فلک چرخی به رعنایی زدم
کنیت سعدی فرو شستم ز دیوان وجود
پس قدم در حضرت بی چون مولایی زدم