صبحدمی که برکنم، دیده به روشناییت
بر در آسمان زنم، حلقهٔ آشناییت
در این شعر، شاعر در صبحی روشن به زیباییهای آسمانی و عشق مینگرد. او هر چه در دل دارد را در قالب عاشقانهای بیان میکند و از قدرت و موقعیت اجتماعی سخن میگوید. شاعر به معانی عمیق عشق و فراق اشاره میکند و به این موضوع میپردازد که چگونه عشق و زیبایی میتواند فتنه و آشفتگی را به همراه داشته باشد. او همچنین به طلب رحمت و لطف از محبوب میپردازد و درمییابد که بندگی و عشق به پادشاهی خداوند است. در پایان، شاعر از جدایی و دلتنگی خود میگوید و اشاره میکند که برای رسیدن به حقیقت عشق باید از خیال و وهم گذشت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صبحدمی که برکنم، دیده به روشناییت
بر در آسمان زنم، حلقهٔ آشناییت
سر به سریر سلطنت، بنده فرو نیاورد
گر به توانگری رسد، نوبتی از گداییت
پرده اگر برافکنی، وه که چه فتنهها رود
چون پس پرده میرود این همه دلرباییت
گوشهٔ چشم مرحمت بر صف عاشقان فکن
تا شب رهروان شود، روز به روشناییت
خلق جزای بد عمل، بر در کبریای تو
عرضه همی دهند و ما، قصهٔ بینواییت
سر ننهند بندگان، بر خط پادشاه اگر
سر ننهد به بندگی، بر خط پادشاییت
وقتی اگر برانیم، بندهٔ دوزخم بکن
کآتش آن فرو کشد، گریهام از جداییت
راه تو نیست سعدیا، کمزنی و مجردی
تا به خیال در بود، پیری و پارساییت