از جان برون نیامده جانانت آرزوست
زنار نابریده و ایمانت آرزوست
این شعر در مورد آرزوها و تمناهای بیپایهای است که انسانها دارند. شاعر به تصویر کشیدن حالتهای مختلف انسانها میپردازد و با استفاده از سمبلها و استعارهها، نشان میدهد که برخی از آرزوها بیمعنی و دور از واقعیتاند. او به بیتحرکی و ناکامی در رسیدن به حقیقت اشاره میکند و به نقد ادعاهای بیپایه مانند خود را به مقامهای عالی رساندن و نرسیدن به اهداف واقعی میپردازد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در کنار این آرزوها، باید حقیقت را بشناسیم و به مقام والای انسانی برسیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از جان برون نیامده جانانت آرزوست
زنار نابریده و ایمانت آرزوست
بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند
موری نهای و ملک سلیمانت آرزوست
موری نهای و خدمت موری نکردهای
وآنگاه صف صفهٔ مردانت آرزوست
فرعونوار لاف اناالحق همی زنی
وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست
چون کودکان که دامن خود اسب کردهاند
دامن سوار کرده و میدانت آرزوست
انصاف راه خود ز سر صدق دادهای
بر درد نارسیده و درمانت آرزوست
بر خوان عنکبوت که بریان مگس بود
شهپر جبرئیل، مگسرانت آرزوست
هر روز از برای سگ نفس بوسعید
یک کاسه شوربا و دو تا نانت آرزوست
سعدی در این جهان که تویی ذرهوار باش
گر دل به نزد حضرت سلطانت آرزوست