آن را که جای نیست همه شهر جای اوست
درویش هر کجا که شب آید سرای اوست
این شعر به بیان مفهوم بیخانمانی و وابستگی آن به خداوند میپردازد. شاعر میگوید که درویش، هر جا که باشد، خانهاش در خداست و این فرد بیخانمان، از آنجا که هیچ چیز جز خدا ندارد، نباید گدای نامیده شود؛ زیرا او سلطان گدایان است. مرد خدا در همه جا احساس غریبی نمیکند، چرا که همه جا ملک خداست. اگر کسی به توانگری و مقام برسد و از خدا دور شود، به هر که برسد باید آشنا باشد. عارفان که در جستجوی راحتی هستند، باید بدانند راحتی واقعی در تحمل بلاست. عاشق واقعی هنگام دستیابی به معشوقش، هیچ چیز دیگر را جستجو نمیکند. باید از دنیا گذشت، زیرا عمر کوتاه و مرگ در پی آن است. در نهایت، هر کسی که در عشق به خدا به مرگ دچار شود، نباید نگران باشد، زیرا ملک ابدی او به قیمت خون او خریداری شده و از دوست هر چه به دست آید، باید شکر کرد. شاعر در انتها به این نکته تأکید میکند که راضی بودن به رضایت خدا، اصل مهم زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن را که جای نیست همه شهر جای اوست
درویش هر کجا که شب آید سرای اوست
بیخانمان که هیچ ندارد به جز خدای
او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست
مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست
چندان که میرود همه ملک خدای اوست
آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی
بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست
کوتاه دیدگان همه راحت طلب کنند
عارف بلا که راحت او در بلای اوست
عاشق که بر مشاهدهٔ دوست دست یافت
در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست
بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست
این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست
هر آدمی که کشتهٔ شمشیر عشق شد
گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست
از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست